غزل ۴سپرده ام به کنیران خانه پرور تو
که آینه نگذارند در برابر تو
خدا برای تماشای مردم از هنرش ـ
ـ فقط برای همین ـ تیشه زد به پیکر تو
تو آن غرور قشنگی که ماه میداند
و من امیر غلامان مهرپرور تو
به جستجوی تو از هگمتانه می آیم
از ابتدای من و مادهای کشور تو
از آنزمان که تو را از بهشت آوردند
چه آمدست در این رنجگاه بر سر تو ؟
تو را کدام زمستان در انجماد گرفت ؟
که یخ زده است ـ چنین ـ رودهای باور تو
کجاست جای فراسوی آرمانشهرت ؟
کجاست نقشه ء جغرافیای منظر تو ؟
کدام گمشده داری که از نیافتنش
نشسته آفت اندوه بر سراسر تو ؟
تو را به مرز جنون میکشاند این مقصود
ـ همین خیال چموش ملال آور تو ـ
به رغم اینهمه اما زمانه میخواهد :
که خاک بر سر من باد و تاج بر سر تو
تو را نمیشود آسان به متن شعر آورد
تو و تمام مضامین بکر و برتر تو
جهانشمولترین سوژه ء غزل! بدرود !
قلم برای سرودن نداشت جوهر تو .
