تبليغاتX
سوارانه -
غزل ۳   

آنان که در جریان زیبایی نبودند

زیباترین خلق خدا را می ستودند

افلاکیان از شاهکار آفرینش

شاعر شدند و عاشقانه می سرودند

تو آمدی روح زمان در قبضه ات بود

یعنی گذشته ـ حال ـ فردا با تو بودند  

"بودن " حضور مهربان توست تنها

تنها تویی غیر از تو باقی بی وجودند

چشم تماشای تو را خیلی ندارند

خیلی که گوی کینه از شیطان ربودند

دیدار تو دروازه هایی بسته دارد

ایکاش این دروازه ها را می گشودند

وقتی نباشی زندگی شوری ندارد

دلها پر از اندوه و لبها بی سرودند

وقتی نباشی ریشه ء پیوند خشک است

عاشق شدنها ـ بی حرارت ـ در جمودند

وقتی نباشی آسمانها مثل بغضی

انبار بارانهای" ممنوع الفرودند"

کی می رسی مولای مظلومان عالم

مولای آنانی که دائم در سجودند

کی می رسی تا با تماشایت بمیرم

چشمان من در آرزوی این شهودند

هستند دلهایی هنوز آشفته ء تو

آتش ـ خروشانی که مثل رعد و رودند

هستند سرهایی که با سودای عشقت

بر نیزه های بی مهابایی عمودند

حس می کنم ذرات هستی بیقرارند

حس می کنم هرگز چنین عاشق نبودند

دروازه ها دیوانه ء روز رسیدن

شیپورها شوریده ء بانگ ورودند .

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |