غزل ۶
"سينه" چو برگ باد خزانخورده :مرتعش ـ
از شاخه طراوتش افتاد و بعد: "خش"
اينك :صداي خردشدن زير پاي درد
آنك :صداي آمدن فصل بي طپش
اجزاي هستي اش به تفاهم نميرسند :
درياي روح بركه تن جوشش و جهش
هر لحظه بيقراري روحي اسير تن
هر لحظه در مجادله تشويش و كشمكش
چيزي شبيه پاسخ يك دعوت بزرگ
چيزي شبيه رابطه كوشش و كشش
انگار نطفه دل اين مرد را خدا ـ
با دستهاي سبز خودش داده پرورش
انگار از تحمل ايوب خارج است
زخمي كه سوخت هر نفسش را به اين روش
انگار لحظه لحظه اجل چاه ميشود
با سرفه هاي خوني از آن ميكند پرش
*
اي عاشق شكسته ! چه زيبا نشسته است :
لبخند ـ بر لبان تو از سال شصت و شش
فردا تو را براي خدا هديه ميبرند
آنوقت از شميم بهشتي نفس بكش .
+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت
|

