تبليغاتX
سوارانه

غزل ۴سپرده ام به کنیران خانه پرور تو

 که آینه نگذارند در برابر تو

خدا برای تماشای مردم از هنرش ـ

ـ فقط برای همین ـ تیشه زد به پیکر تو 

تو آن غرور قشنگی که ماه میداند

و من امیر غلامان مهرپرور تو

به جستجوی تو از هگمتانه می آیم

از ابتدای من و مادهای کشور تو

از آنزمان که تو را از بهشت آوردند

چه آمدست در این رنجگاه بر سر تو ؟

تو را کدام زمستان در انجماد گرفت ؟

که یخ زده است ـ چنین ـ رودهای باور تو

کجاست جای فراسوی آرمانشهرت ؟

کجاست نقشه ء جغرافیای منظر تو ؟

کدام گمشده داری که از نیافتنش

نشسته آفت اندوه بر سراسر تو ؟

تو را به مرز جنون میکشاند این مقصود

ـ همین خیال چموش ملال آور تو ـ

به رغم اینهمه اما زمانه میخواهد :

که خاک بر سر من باد و تاج بر سر تو

تو را نمیشود آسان به متن شعر آورد

تو و تمام مضامین بکر و برتر تو

جهانشمولترین سوژه ء غزل! بدرود !

قلم برای سرودن نداشت جوهر تو .  

 

 

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |