تبليغاتX
سوارانه
 

غزل ۲

آواز شد به حنجره آمد صدا گرفت

از ابتدا نیامده در انتها گرفت

آنگاه عقده ای شد و بالید و ریشه کرد

حجمش تمام سطح دلم را فرا گرفت

گفتم هوای پر زدنی تا تو کرده ام

خورشید پشت ابر خزید و هوا گرفت

دیگر دلم هوای پریدن به سر نداشت

با درس عبرتی که از آن ماجرا گرفت

عشق به او بزرگتر از جذب ماه بود

ـ خیلی بزرگتر ـ که مرا از خدا گرفت

آنگاه رود شد ـ جریانی همیشگی ـ

خود را از آبشار نگاهم جدا گرفت

تا اینکه در کشاکش تقدیر و آرزو

عشق از زمانه خسته شد و بیصدا گرفت ـ

ـ خوابید و با حقیقت دنیا وداع کرد

من ماندم و غروب و عذابی که پا گرفت

پس آسمان شریک غمم شد از آن زمان :

شب را سیاه کرد و برایم عزا گرفت

+ نوشته شده توسط سیروس عبدی در و ساعت |