شعر سیروس عبدی
 غزل سیروس عبدی
مردم شهر ، اگر پیرو هر آیین اند

عید ؛ روزی است که لبخند تو را می بینند

 

صبح روزی که به سیمای تو آغاز شود

عابران ، در شرف اول فروردین اند

 

ای نفس های تو صبحانه ی سکر-آور باد !

بادها می گذرند از تو و عطر-آگین اند

 

سایه ی سقف تو امنیت آبادی ماست

خانه ها ، مزرعه های همه بی پرچین اند

 

پیش روی قدم ات منظره ها مشتاق اند

هر چه رد می شوی اشیای پسین ، غمگین اند

 

آخرین فرصت احیای بشر ، بر لب توست

مردگان از نفس ات منتظر تلقین اند

                #سیروس_عبدی

https://telegram.me/siroosabdi 

 

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 رباعی
چشمان بهار دارم و پاییزم

من ؛ قله ی آتش-دم بهمن ریزم

شب ، با نفس نسیم ، می خوابم و صبح :

با عربده ی صاعقه برمی خیزم

#سیروس_عبدی

https://telegram.me/siroosabdi

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 غزل سیروس عبدی
با وجود این که اوضاع جهانم در هم است

نای من با ناله ، حتی در عزا نامحرم است

 

رفت و آمدها فراوان بوده اما همچنان :

اولین همراه صد در صد - وفادارم ؛ غم است

 

آنچه از دلتنگی و غم ، نوش جانم می شود

در مذاق عافیت-جویان اطرافم ؛ سم است

 

من خودم را دوست می دارم ، غمت را بیش-تر

عشق ؛ با خود زخم اگر دارد ، خودش هم مرهم است

 

با تو از خاکستر من ، باد ، فرمان می برد

در غمت هرکس بسوزد ، پادشاه عالم است

 

هیچ جریانی مرا تسلیم رفتارش نکرد

کوهم و از من مسیر رود ، در پیچ و خم است

 

گفته بودم در غمت مستانه می رقصم که مرگ

هر چه وحشت در توان دارد برای من ، کم است

 

با زبان تند با من گفتگو کردن خطاست

موج می داند که صخره ، بیش از اینها محکم است

                     #سیروس_عبدی

https://telegram.me/siroosabdi

                  کانال شعر سیروس عبدی

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 رباعی سیروس عبدی
شوری که حماسه در رگم می ریزد

شریان مرا به سکر می آمیزد

 

این شور ، به سر-چشمه اگر باشد ، آب :

از بستر رودخانه ، برمی خیزد 

           #سیروس_عبدی

https://telegram.me/siroosabdi

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 رباعی سیروس عبدی
نوروز ، پدید آمد از دلبری ات

گل ، باکرگی گرفته از دختری ات

 

با باد نخستین-وزش اول دی :

یلدا به وجود ، آمد از روسری ات

              #سیروس_عبدی

 

https://telegram.me/siroosabdi کانال شعرهای من

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 غزل سیروس عبدی
سنگ-دل ، دوری محبوب ، چه می داند چیست ؟

زیر سر ، بالش مرطوب ، چه می داند چیست ؟

 

گفت : این راه جنون است نرو عاقل باش

کور و کر ، فرق بد و خوب ، چه می داند چیست؟

 

دست ؛ معتاد ، دلم تنگ ، لبانم ؛ آتش

تن من ، طاقت ایوب ، چه می داند چیست ؟

 

محو چشمان تو با منظره ها بیگانه است

مست موهای تو مشروب ، چه می داند چیست؟

 

آتش فتنه به پا کردی و رفتی به کنار

روح خونسرد تو آشوب ، چه می داند چیست ؟

 

شعله شوق تو را می کشم و مجبورم

دل آرام تو سرکوب ، چه می داند چیست ؟

 

ظاهرا خوبم و در عمق خودم می پوسم

موریانه تپش چوب چه می داند چیست ؟

                 #سیروس_عبدی

https://telegram.me/siroosabdi کانال شعرهای من

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 غزل سبروس عبدی
چند روزی می شود مثل خزر توفانی ام

من فدای چشمهاتم دلبر گیلانی ام

 

سبز جنگل های گیلان سبز چشمان شماست

حافظ چشم توام ، مامور جنگلبانی ام

 

صد قصیده شرح چشمانت کنم بی فایده است

شاعر قرن ششم هستم خود خاقانی ام

 

ارمغانت شاخه ای زیتون منجیل است و من

امپراطوری بدون افسر یونانی ام

 

بی تو خورشیدی ندارد آسمان لحظه هام

من هوای رشت هستم دایما بارانی ام

 

نوجوانم کرده چشمت این خود نوستالوژی است

سخت بیتاب تب عشقی دبیرستانی ام

 

بی قرارم بی قرارم بی قرارم بی قرار

من تپش های تنی با روح سرگردانی ام

 

کور خواهم کرد چشمی را که دنبالت کند

با غرور و غیرتی در خون کردستانی ام

                    #سیروس_عبدی

 

https://telegram.me/siroosabdi

 

 

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 غزل سیروس عبدی
چه سهمی دارد از عطرت ، پریشان-زاد بی چاره

دماغ بوکشیدن هم ، ندارد باد بی چاره

 

مخدر می شود بعد از نفس های تو اکسیژن

مسیرش هم نمی افتد به تو معتاد بی چاره

 

"غم محرومیت" یعنی ؛ نمی بینند رویت را

همین اقشار مستضعف ، همین افراد بی چاره

 

ببین دلتنگی ات کج کرده راه آفرینش را

که من در اصل آزادم ولی آزاد بی چاره

 

خدا ذوقی به من داده که تنها از تو "ننویسم" !

چه ظلمی کرده ام در حق استعداد بی چاره

 

نمی نالم که در شان شریفم نیست رسوایی

اساسا بغض یعنی توده ای فریاد بی چاره

 

ببین دلتنگی ات در خون من جاری ست،بعد از من : 

چقدر اندوه موروثی،چقدر اولاد بی چاره 

 

نمی داند که با عطرت چه سکری می فشاند باد

 همین جریان سرگردان بی بنیاد بی چاره

              #سیروس_عبدی

 

https://telegram.me/siroosabdi

کانال شعرهای من در تلگرام

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 غزل سیروس عبدی
"منی" که با تو نباشد به تن کفن دارد

اگرچه پیرهنی -ظاهرا- به تن دارد

خدا به میت عاشق شهید می گوید

که داغ عشق ، جهادی کمرشکن دارد

چه کشته های جدایی چه کشته های جهاد

شهید ، در دل معشوق خود وطن دارد

نترس من که خودم را نمی کشم اما

جهان بی تو چه سودی برای من دارد ؟

جهان بی تو نه دوزخ که مردن محض است

جهان بی تو چه ربطی به زیستن دارد ؟!

غمی که می کشد و زنده می کند ما را

گمان کنم که خیال خدا شدن دارد

دلم گرفته برایت دلی که این شب ها

عجیب حال و هوای قدم زدن دارد

تو آمدی که بفهمم خدا از اینهمه خلق

چه آفرینش نابی به نام "زن" دارد

بمان که با تو بماند "منی" که منحصرا

به خاطر تو فقط روح در بدن دارد .

#سیروس_عبدی

https://telegram.me/siroosabdi

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 بالاخره بروز شدم با یکی از غرل های قدیمی خودم !

 غزل

در کار جهان هیچکس ابهام ندارد

تنها غم عشق ست که فرجام ندارد

ما سوخته ها طعمه ی همواره ی عشقیم

این آتش کهنه٬ هوس خام ندارد

از روز و شبم جز تو ندارم خبر ای ماه

دیوانگی من سحر و شام ندارد

بگذار که با یاد تو غافل شود از تو

این مرغک وحشی خبر از بام ندارد

هرچند پریشان٬ ولی آسوده ترینم

دیوانه ٬ غم گردش ایام ندارد

ماییم و غمی کهنه تر از روز نخستین

 تا سلسله ی درد سرانجام ندارد

بگذار چموشانه رهایم کنی ای دل

 بگذار بگویند :"دلی رام ندارد"

بگذار برای همه بی واسطه باشی

مانند شرابی که غم جام ندارد

آرامش مرداب برای تو عذاب ست

تو رودی و جریان تو آرام ندارد .

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 
 
 
بالا