X
تبلیغات
سوارانه
شعر سیروس عبدی
 آدم وقتی شعرهای قشنگ دوستانو میخونه با وجود مشغله ی زیاد ترغیب میشه بروز شه !

جدیدترین غزلم...

در تب عشق تو می سوخت بدن ساخته شد

قصد تسبیح تو را داشت ، دهن ساخته شد

خاک تسبیح تو را بر لب خود جاری کرد

باد و باران و درختان و چمن ساخته شد

عشق با صد بدل و جلوه به بازار آمد

جنگ دنیا طلبان ، فتنه و ظن ساخته شد

آنچه در ذهن بشر بود ، به هم ریخت اجل

گور پیدا شد و کافور و کفن ساخته شد

قیمت مختلف زیستن آدمیان

نرخ وابستگی روح به تن ساخته شد

فاتحان با قلم فتح و شهیدان به خروش

صفحه در صفحه ی تاریخ کهن ساخته شد

نه به آرایش شاهان نه به پالایش نفت

خون ما ریخت در این خاک و وطن ساخته شد.

.

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 بالاخره بروز شدم با یکی از غرل های قدیمی خودم !

 غزل

در کار جهان هیچکس ابهام ندارد

تنها غم عشق ست که فرجام ندارد

ما سوخته ها طعمه ی همواره ی عشقیم

این آتش کهنه٬ هوس خام ندارد

از روز و شبم جز تو ندارم خبر ای ماه

دیوانگی من سحر و شام ندارد

بگذار که با یاد تو غافل شود از تو

این مرغک وحشی خبر از بام ندارد

هرچند پریشان٬ ولی آسوده ترینم

دیوانه ٬ غم گردش ایام ندارد

ماییم و غمی کهنه تر از روز نخستین

 تا سلسله ی درد سرانجام ندارد

بگذار چموشانه رهایم کنی ای دل

 بگذار بگویند :"دلی رام ندارد"

بگذار برای همه بی واسطه باشی

مانند شرابی که غم جام ندارد

آرامش مرداب برای تو عذاب ست

تو رودی و جریان تو آرام ندارد .

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 
غزل 

از لحظه ی ممکن شدن عالم امکان

از حس شدن نبض نخستین نفس جان

نه ماه و نه باران و نه پاییز و نه دریا

با جاذبه ی چشم تو شاعر شده انسان

از خواب عدم، خاک تو بیدار شد و گفت :

تبریک،به گلها و سلامی به درختان

سرشار شد از شوق تو هر ذره ی این خاک

مانند فرود آمدن قطره ی باران

¤

صحرایی و آفاق تو عشق ست که در تو

اسبان نجابت نرسیدند به پایان

دریایی و آغوش تو گرمست که آن برف

از کوه سرازیر شد افتاده به جریان

این عشق اصیل ست ، چه می فهمد ازین عشق ؟!

انسان مسخر شده در خواب و خیابان

در جاذبه ی چشم تو خوشبختی محض ست

با یاد همین جاذبه شاعر شده انسان .

 

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 
چند رباعی

 

ناگاه رسید و خانه ای را  در  زد

 .گنجشککی از شاخه ی بیدی پر زد

مثل دل گنجشکک و آن شاخه ی بید

با یاد اجل شانه ی ما می لرزد

۲

نه تار مویی از سر عشقم کم شد

نه چشمه ی اشکهای من زمزم شد

یک روز که لبخند زدی ای دل من

اندوه تو را به کوه دادم خم شد

۳

آن مرد و غرور زخمدارش گویی ٬

دریاست ٬ که تبعید شده در جویی

نه دست و نه پا ٬ تو پنجه و دندان را ـ

ـ از ببر بگیر ٬ می شود آهویی .

۴

از فرصت عمر و اینکه جان شیرین ست

با عشق بگو که سایه اش سنگین ست

چرخی زد و دامنی رها کرد و گذشت

داغی که من از بهار دیدم ٬ اینست . 

 

 و چند رباعی برای خاورمیانه ی امروز

۱

خاکی که اصالت تیمم دارد

از مذهب هر رسول ، "مردم" دارد

این ها سخن ماست ، جهان می گوید :

زیتون و طلا و نفت و گندم دارد ! .

۲

در مزرعه ، دزد اگر مترسک باشد

ایمان و یقین را ملخ شک باشد

ای باغ مریض ! اگر شفا یافته ای

بیداری سروها مبارک باشد ! .

۳

در معرکه ی چپاول و خون و قیام

ننگ ست  هم آغوشی شمشیر و نیام

سرمستی بیدهای لرزان ! بدرود !

بیداری سروهای اسلام ! سلام !

۴

ای معبد هر پیامبر، پشت به پشت

هر خشت تو با خون رسولی آغشت

آه ای غم سرزمین زیتون ! داغت

ابراهیم و مسیح و موسی را کشت . (ع)

 

 

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 
با سلام به همه دوستان عزیز

مجموعه ی شعر من با نام "کلمه ها سربازند" توسط انتشارات سپیده باوران چاپ شد .

یک غزل از همین مجموعه :

با یاد خنده های تو می گریم دور از تو در تزلزل و ویرانی

با غربتی که ریشه دوانیده در شهر عشقهای خیابانی

حل می شود شبیه نمک در آب  بغضی درون جوهر خودکارم

شورابه های شعر من از دردند - از این همه نظاره ی شیطانی

تلخم چنانکه طعم حقیقتها  شورم چنانکه شوری دریاها

بگذار تلخ باشم و شور اما  شیرین نه مثل دلخوشی آنی

مانند پایه های پلی چوبین در معرض همیشه ی سیلابم

پوسیدم و توان فرارم نیست از آبهای سرد زمستانی

بعد از تو ای شکوه سفرکرده ویران شدم خرابه ای از من ماند

این سرگذشت مایه ی عبرت شد چون طاق در قصیده ی خاقانی

آه ای همای پر زده از بامم تا سرنوشت از تو جدایم کرد

من ماندم و حقارت فقدانت تو رفتی و شکوه و فراوانی .   

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 با آرزوی سالی سرشار از صلح این غزل را به خاک وطنم ایران تقدیم میکنم..
غزل ۱۳

اگر آن ترکش تهدید ٬ بدن می خواهد

طفل این خاک - نه قنداق - کفن می خواهد

زیر پوتین پلشتان اگر این خاک رود

زندگی ٬ پیرهن مرگ ٬ به تن می خواهد

حفظ حیثیت دریا به - فقط - ساحل نیست

موجهای قدر صخره شکن  می خواهد

¤

او به ویران شدن رابطه می اندیشد

آنکه صد فاصله بین تو  و  من  می خواهد

او به جریان من و تو نگران می نگرد

او از این خرمی رود ٬ لجن می خواهد

آه از آن دشت ٬ که در آن نخروشد رودی

آه از آن رود ٬ که مرداب شدن  می خواهد

¤

کاش در معرکه ی مرگ ٬ شهیدی باشم

آنکه ذرات تنش ٬ خاک وطن  می خواهد .

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 سلام بر حسین (ع) ...
غزل ۱۲

اگر قرآن مکرر شد ٬ تو  هم  تکرار ٬ می گیری

خدا ٬ آیینه دار توست ٬ کی زنگار می گیری ؟!

تو تنها سرو تاریخی ـ که هر "سالی" ثمر داده ـ

تو با ظرفیت "الله اکبر" بار می گیری

و تا خورشید می سوزد ٬ تو  هم  با کفر می جنگی 

و حق عشق را از گنبد دوار می گیری

چه مسوولیتی بر گردن دنیاست ـ بعد از تو ـ :

تو از تاثیر خونت بر جهان ٬ آمار می گیری

در آن مذبح که هر عاشق تجارت می کند جان را

تو با کالای خونت رونق از بازار می گیری

تو آزادی انسان را به دینت مبتلا کردی

تو حق "اختیار" ٬ از سلطه ی "اجبار" می گیری

¤

مجالی بهتر از شب نیست تا "تزویر" بگریزد

تو با معیار "لا اکراه فی الدین" یار می گیری .

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 
غزل 11

ای شجاعت بعید٬ در نگاه شیرها

 بر تو غبطه می خورند ٬ جمله ی دلیرها

بی تو جز ملال و آه بی تو جز گرسنگی

 بوی نان نمی دهد سفره ی فقیرها

بی تو  گل نمیدهند٬ بی تو  تر نمیشوند :

شاخه ی درختها ـ سینه ی کویرها

هر کجا که می روم ردی از تو مانده است

بوی عشق می دهند٬ بعد تو ٬ مسیرها

عشق من ! اگر جهان ٬ روز و شب به من زند ـ

زخم و زخم و زخم٬ از٬ تیر و تیر و تیرها ـ

ـ دل نمی دهم به این ٬ دلبران رنگ رنگ

خم نمی شود سرم ٬ پیش آن امیرها

عشق من ! شبیه تو ـ در جهان نیافرید 

آنکه با تو کاست از٬ شأن بی نظیرها

¤

بعد از آن که آمدی کی بلند می شود ـ

دست سر بلند ها روی سر به زیرها ؟! .

 

 

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 برای زنی که "زن" را به اوج رساند و مادری که آبروی دو عالم است.
غزل ۱۰

غزل تازه ام رو تقدیم میکنم به روح بلند و زخمخورده ی زهرای مرضیه(س) 

فرا تر از همه ی جذبه های زیبایی

تو آمدی که جهان را به خود بیارایی

تو آمدی که نخشکد صدای نوزادان

به گورهای نفسگیر جهل آبایی

¤

سلام "ام ابیها" ! سلام منشاء ماه !

تو کوثر همه ی سوره های "طاهایی"

شنیده ام که دلت شور میزند گاهی

به ناله ای عطشی تاولی تماشایی

شنیده ام که هر از چند گاهی از غربت

به قتلگاه جگرگوشه هات می آیی -

- که ضجه می زنی و خاک می کنی بر سر

که دست بر کف گودال قتل می سایی 

¤

تو را به ریشه ی هر بغض نسبتی دادند

تو مادر همه ی ابرهای دنیایی .

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد...با تبریک بهار به همه دوستان عزیزم
غزل ۹

عذر

در جشنهای رنگین٫ در خنده های زیبا

چشمم نخورد آبی٫ از چشمهء تماشا

¤

میزش کنار من بود اما چه دور بودند:

دستان کوچک من٫ از دستهای "سارا"

انگار بسته بودند دست من و تو عهدی ـ

از لحظهء نخستین٫ از ابتدای دنیا

انگار خوانده بودند در گوش چشم و دستم ـ

 ـ قانون عشق اینست : "تنها" برای "تنها"

¤

شاید اگر نبودی شاعر شدن غلط بود

شاید نمی سرودم ٫ هرگز٬ ترانه ای را

بر من ببخش اگر گاه٫ حرفی مکدرت کرد

بی آفتاب بودم مثل تمام شبها

میخواستم بتابی٫ تنها٫ به روزن من  

میخواستم نباشی : رود هزار دریا .

|+| نوشته شده توسط سیروس عبدی در  |
 
 
 
بالا